رهگذر

 

رهگذر

آمد و لب پنجره این دل خسته نشست

دیری نماند

خطی نخواند

 ورفت ..

رفت

و با رفتنش گویی تکه ای از شیشه وجودم شکست

چه کنم با آن نگاه

آن نگاه که در قاب خاطره ام نقش بست

/ 6 نظر / 12 بازدید
علیرضا

دوست من سلام [قلب] میدونی سایت ما فقط برای تو طراحی شده؟ فقط داریم برای تو هزینه میزاریم ؟ تا بتونی با همه دوستای وبلاگ نویست توی هر جای ایرون که باشه ارتباط برقرار کنی ! میدونی همه کاربرای سایت ما وبلاگ نویسن و دارن از تمامی خدمات ما به صورت 100% رایگان استفاده میکنند ؟ بیا که دوستان ما با یک شاخه گل رز منتظرتن[قلب]

آمد

ایکاش وقتی میان لب پنجره زود بپرن که ادم اینقدر دلشو نبازه

مصی

هر آنچه پیش آید ... همه این آمدن رفتن ها همه و همه بی مصلحت نیست...صبوری پیشه کن[گل]

قاصدک

تمام قصه زندگی همان یکی بود و یکی نبود بچه گی هاست.