دیروز

باد سردی می وزید

و یک خاطره

درون ذهن من منجمد شد

 

                                 امروز

                                 هوا صاف و آفتابی ست

                                 اما دگر

                                 خاطره ای ساختنی نیست 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

گاهی اگر تمام سعیت را هم بکنی

گریزی نیست

گویی نقش آدم بده قصه را برای تو نوشته اند

نوشته شده در شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

گاهی با خودفکر می کنم کمی تنهایی هم بد نیست

و حتی کمی بیشتر

و این تنهایی هم حتما دلیل اتفاق ناخوشایندی نیست

تنها که هستم بیشتر به خود من نگاه می کنم و این خوب است

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

برخی ضربه ها بسیار سخت و سنگین است اما قلب مرد را به درد نمی آورد.

برخی ضربه ها در حد یک سیلی دوستانه ی نرم است اما عجب مته ای می شود

برای چرخیدنی ابدی در قلب و فرورفتنی بی پایان به قصد سوزاندن و بیش سوزاندن

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()


مطلبی رو چند وقتی هست که می خواستم بگم

شاید حتی به خودم هم لازمه که این مورد رو یادآوری کنم

اینکه در مورد هیچ مسئله ای و مهم تر از همه هیچ کسی قضاوت نکنیم.وقتی درست

کسی رو نمی شناسیم.با دیدن یک رفتار ،با دیدن ظاهر یک فرد، با شنیدن یک حرف از

زبان دیگری خیلی خیلی زود و دور از انصافه که بخوایم در مورد کسی قضاوتی بکینم و

تصمیمی بگیریم

همین

یه کم راحت شدم الآنلبخند

نوشته شده در شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()


دارم هوای عاشقی

وقتی که دیگر یار نیست

این بار اول نیست و

دانم که آخر بار نیست

عشق مرا دیگر دلت

چون پیش خریدار نیست

از آنی که می شناختم تورا

نامی فقط انگار نیست

...

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

کتاب مارک و پلوی منصور ضابطیان رو به پیشنهاد مجله چلچراغ از

نمایشگاه کتاب امسال خریدم و به معنای واقعی کلمه از خوندنش لذت

بردم.به همین دلیل خواستم که با معرفی این کتاب لذت خوندنش رو با

همه قسمت کنم ،اگرچه تا به حال در چندین جا این کتاب معرفی شده

و حتما خیلی از اهل کتاب ها اون رو خوندن.

مارک و پلو با اسم هوشمندانه ای که دارد مجموعه سفرنامه و عکس

های منصور ضابطیان است در سفرهایی که به

فرانسه،اسپانیا،لبنان،هندوستان،ایتالیا،اتریش،ارمنستان،کره جنوبی و

امریکا داشته و در هر بخش تنها به شرح آن کشور پرداخته نشده است

 بلکه آداب و رسوم،مردمان،تلاقی فرهنگ ها و نکات جالب توجه دیگری

وجود دارد که نظر نویسنده را به خود جلب کرده و او با نگارش این

مطالب سعی در افزودن جذابیت به سفرنامه های خود داشته است.

در واقع خواندن این کتاب به نوعی دید شما را نسبت به سفرکردن تغییر

می دهد و شما را به سفرهایی ساده همراه با یک کوله پشتی ترغیب

می کند.

ضابطیان در مقدمه کتابش به چرایی و چگونگی این سفرها اشاره می

کند و می نویسد : "سفر جدا از جنبه های تفریحی و سرگرم کننده اش

(که متاسفانه همیشه چنین نگاهی به آن شده است)دارای یک سویه

ی مهم فرهنگی است.آشنایی با فرهنگ های دیگر انسان را از

چارچوب بسته فکری اش خارج می کند.او را به این نتیجه می رساند

که همه دنیا همین چاردیواری محصور اطرافش نیشت و تازه می فهمد

که در گستره این جهان چقدر ناچیز است و دنیا چقدر شوخی تر از آن

چیزی ست که خیال می کرده.

اگر علاقه مند به کتاب،سفر و آشنایی با فرهنگ های دیگر هستید

پیشنهاد خوندن این کتاب رو از طرف من بپذیرید.

 

مارک و پلو

نوشته منصور ضابطیان

نشر مثلث

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

یاد آن روزها بخیر

روزهایی که هنوز غم قدرتی نداشت تا به دل ما راه پیدا کند.تا بود شادی بود و شیرینی

 و امید ... امیدی که در چشم هایمان موج میزد.

یاد آن روز بارانی پاییز،آن روز برفی،آن شب دل انگیز ... یادش بخیر.

عشق هم آن روزها هنوز بازیچه نشده بود چندان!

امروز اما همه مردم شهر خسته،لب ها خاموش و بسته،دل ها غبار بسته و دیگر نه پاییز

 بارانیست و نه زمستان زمستانی

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد

یلدای همگی مبارک

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

دلم عجیب گرفته

از چی و از کی خودمم نمی دونم. فقط می دونم که این روزا خود من نیستم.

گاهی پیش خودم فکر می کنم این حال و هوا رو از کسی گرفتم .آخه این روزا هر کسی رو دور و ورم میبینم یه جوری گرفته س.همه انگار عصبی و بی حوصله ان.

بگذریم ... جا جای شکایت و گله نیست

وقتی دلم میگیره و هوای دلم بارونی میشه دلم می خواد بارون بیاد

دعا می کنم که بباره

بارونی که پاک کنه غبار دل هامون رو

بارونی که رها کنه غرور بی جامون رو

بارونی که آبی کنه دوباره آسمون رو

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بی راهه بن بست

یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بی زارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم

من از احساس شک کردن به احساس تو بی زارم

تو هم شاید شبیه من تو این برزخ گرفتاری

تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن

چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای

گریه های آخر من

 

اسمتو ببخش به لبهام

بی تو خالیه نفسهام

قد بکش رو باور من

زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش

عاشق همیشگی باش

خسته ام از تلخی شب

تو طلوع زندگی باش

 

پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن

چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای

گریه های آخر من

 

من پر از حرف سکوتم

خالیم رو به سقوطم

بی تو و آبی عشقت

تشنه ام کویر لوتم

نمی خوام آشفته باشم

آرزوی خفته باشم

تو نزار آخر قصه

حرفمو نگفته باشم

 

 

پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن

چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای

گریه های آخر من

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

تو بزرگی مثه شب

اگه مهتاب باشه یا نه

                               تو بزرگی مثه شب

خود مهتابی تو اصلا  خود مهتابی تو

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

             مثه شبنم

                           مثه صبح

مثه برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مثه اون قله مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی .

 

 

از    من و تو , درخت و بارون ( احمد شاملو )

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

از نو ساختن یک زندگی دشوار نیست

کافی است بدانیم ما همان قدر نیرو داریم که پیش از این داشتیم

و از آن برای رسیدن به مطلوبمان استفاده کنیم.

کوه پنجم ( پائولو کوئلیو )

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

ما به جایی می رسیم که باید برسیم.

زیرا دست خداوند همواره هادی کسانی است که جاده ایمانشان را دنبال می کنند .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد . قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند . قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید . قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من . قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را در کنار خود حس کنم

در یاهای چشم تو خشکیدنی ست

من چشمه زاینده می خواهم

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم:

انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم

انسانی که به دست های من نگاه کند

انسانی که به دست هایش نگاه کنم

انسانی در کنار من

تا به دست های انسان ها نگاه کنیم

انسانی در کنارم . آینه یی در کنارم

تا در او بخندم . تا در او بگریم . . .

کنا رمن قلبت آینه یی نبود

کنار من قلبت بشری نبود . . .

 

                                                               احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

من درین گود سیاه و سرد و طوفانی نظر با جست و جوی گوهری دارم

تارک زیبای صبح روشن فردای خود را بدان گوهر بیارایم

نوشته شده در جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

I told you everything
Opened up and let you in
You made me feel alright
For once in my life
Now all that's left of me
Is what I pretend to be
So together, but so broken up inside
'Cause I can't breathe
No, I can't sleep
I'm barely hangin' on

Here I am, once again
I'm torn into pieces
Can't deny it, can't pretend
Just thought you were the one
Broken up, deep inside
But you won't get to see the tears I cry

نوشته شده در جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()


او با خود

              آئینه آورد

              و یک سیب

               که در آئینه تکرار می شد

من فقط،

سیب درون آئینه را می خواستم

او با خود

او با خود همه چیز آورد

من فقط،

              خود او می خواستم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

 

من دلم می خواهد،

بقچه ای پر کنم از عذاب جان،

در همین بیشه ی سردرگمی و غمگینی،

بسپارم به آب،

آشنا کنم به رود

نا به هنجار از این شکوه گذاری بیزار،

می روم تازه شوم

پی رمز پرزدن بی تابم

کمکم کن شبی را شبنم

بوته ای را جنگل،

برکه ای را دریا،

شاخه ای را پرگل،

   ریزش برگی را

         عوض مروارید،

          بنگارم سر دروازه ی دید

و گناهم خواندی،

که خماری نحس است

جوشنی بر تن نیست

                        تو بیا!

                               تنها یم.

نوشته شده در دوشنبه ٥ آبان ۱۳۸٢ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

چو امواج دریا

چو رنگ آبی آسمان

چو سرسبزی جنگل

زلالی...پاکی...زیبایی

آرامش دل هایی

تو مونس غم هایی

در تاریکی این شب ها

هیچ نیست...تو پیدایی.

نوشته شده در یکشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

سلام

این یه پیام کاملا جدیه…به جون خودم راست میگم.

به کسی که بهترین جواب ها رو به این سؤال ها بده پس از حصول نتیجه جایزه نفیسی!

داده میشه.

1-چگونه میتوان 2 هفته مانده به امتحان 2 درس خفن را خواند و پاس کرد؟

2-اصولا چه راه های دیگری را پیشنهاد میکنید؟

جایزه رو هم نمیگم چیه که سورپریز باشه.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٢ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()