پاره اي از نور

 

 

يك سبد شبنم صاف

 

از هواي خيس باران مي چيد

 

چشم هايش پر بود

 

از تمناي بهار

 

و دلش مي لرزيد،

 

وقتي اندوه كسي را مي ديد

 

گاهي با شاپركها،

 

مي شد از باغ به باغ

 

آب مي خورد ز سرچشمه عشق

 

و به دنبال گل مهر و صفا

 

مي دويد،از سر دنيا مي جست

 

گاه كه مي ديدمش انگار كه اينجا نبود

 

بي خبر از من و ما

 

غرق دريا مي شد

 

يك نفس تا ته امكان مي رفت

 

عالمي داشت به نام معنا

 

حالش از غصه گلها بد بود

 

روزي از حادثه سبز خدا رنگين شد

رفت و در خاطره ها جاري شد.

نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۳ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

  • بک لینک | خرید بک لینک