زمان

 

 

زمان،

زمان هيچ مي گذرد

و كوچه ميزبان هيچ سرگرداني نيست

برگهاي پاييز،

                 فرو مي افتند

و كوچه ميهمان هيچ عزيزي نيست

من اين سوي پنجره ،

مهربان،مايوس و تسليم،

غريبانه باز مي چسبم به تنهايي خودم

دلم هواي وطن دارد

ياد معصوميت

ياد رازهاي بلوغ،

كه يكي پي از ديگري مي شدند،روشن

و مرا از درون مي شكافتند

ياد كوچه پس كوچه هاي بن بست،

زمزمه هاي لرزان دوستي،

و قلبهايي كه،

سخت به هم مي چسبيدند

آن روزها،

چقدر بوي زندگي در مشامم پر بود

هر صبح،

با اميد تازه اي از خواب مي شدم بيدار،

و مرگ بوي غربت مي داد،

و قناري ها جور ديگري مي خواندند

و دلم مي خواست،

آواز بخوانم

شاعر باشم

و برقصم،

ميان انبه چشم ها

چشمهايي كه برايم،

راز و رمز عجيبي داشت

و امروز،مثل اينكه فقط يك روز است

مثل ديروز،

مثل فردا

((رنگ بي رنگي روي افكارم را گرفته است))

ودلم،خوش نيست.

نوشته شده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

  • بک لینک | خرید بک لینک