« به زيبايي نان »

 

بشقاب سبزه ، آبروي سفـره هفت سين بود .

دانه هاي گندم خوشحال بودند و به پايان قصه فكر مي كردند . نان شدن بزرگترين آرزوي هردانه گندم است .

سيزدهمين برگ تقويم پايان دانه هاي گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستي دانه هاي گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد .

روياي نان و گندم تكه تكه شد و اين آخر قصه بود .

دانه ها از قصه اي كه خدا برايشان نوشته بود دلخور بودند .

خدا گفت : قصه شما كوتاه بود اما ناتمام نبود . قصه شما ، قصه جوانه زدن بود و روييدن . قصه سبزي ،  قصه اي كه براي فهميدنش عمري بايد زيست .

قصه شما ، قصه زندگي بود و كوتاهي اش .

خدا گفت : قصه شما اگرچه نان نداشت ، اما زيبا بود ، به زيبايي نان .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

  • بک لینک | خرید بک لینک