آن روزها

چقدر بوي زندگي در مشامم پر بود

هر صبح با اميد تازه اي از خواب مي شدم بيدار

و مرگ بوي غربت مي داد

و قناري ها جور ديگري مي خواندند

و دلم مي خواست

آواز بخوانم

شاعر باشم

و برقصم

ميان انبوه چشم ها

چشمهايي كه برايم

راز و رمز عجيبي داشت

و امروز مثل اينكه فقط يك روز است

مثل ديروز

مثل فردا

(( رنگ بي رنگي روي افكارم را گرفته است ))

و دلم خوش نيست .

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط نوید چهره سا نظرات ()

  • بک لینک | خرید بک لینک