تاريخ : پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

آن روزها

چقدر بوي زندگي در مشامم پر بود

هر صبح با اميد تازه اي از خواب مي شدم بيدار

و مرگ بوي غربت مي داد

و قناري ها جور ديگري مي خواندند

و دلم مي خواست

آواز بخوانم

شاعر باشم

و برقصم

ميان انبوه چشم ها

چشمهايي كه برايم

راز و رمز عجيبي داشت

و امروز مثل اينكه فقط يك روز است

مثل ديروز

مثل فردا

(( رنگ بي رنگي روي افكارم را گرفته است ))

و دلم خوش نيست .

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

روح اطلسی ها را همه جا بايد كاشت

اگر پيچش علف های هرز

جايی برای لطف نور بگذارد



تاريخ : یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

اين که چقدر وفاداريم به يکديگر

يعنی چقدر وفاداريم به خودمان !



تاريخ : چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

به روز هميشه شب

شب هميشه تلخ

تلخ هميشه عادت

عادت هميشه سکوت

من به هميشه پاييز وابسته ام

از گدايی محبت خسته ام

خسته !!!



  • بک لینک | خرید بک لینک