تاريخ : شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۳ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

Lease on Life

We fear death to the extent that we think it an abyss


Why would we run from a thing if it's bliss

Each life is nothing but a sacred temporal lease

In the end we must vacate, to landlord release

 

 

 

ما همچون گودالی بی انتها از مرگ می هراسيم

 

چرا بايد از چيزی که سعادت را به ارمغان می آورد بگريزيم؟

 

زندگی چيزی جز مکانی اجاره ای و موقت نيست

 

سرانجام بايد آن را تخليه کرده و به مالک اصلی اش ببخشيم. 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۳ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

 

It doesn’t matter how long we may have been stuck in a sense of our

 

limitations,if we go into a darkened room and turn on the light,

 

It doesn’t matter if the room has been dark for a day,or a week,or ten

 

thousand years

 

We turn on the light and it is illumined

 

Once we contact our capacity for love and happiness…the light has been turned on



تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۳ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نوید چهره سا

 

« به زيبايي نان »

 

بشقاب سبزه ، آبروي سفـره هفت سين بود .

دانه هاي گندم خوشحال بودند و به پايان قصه فكر مي كردند . نان شدن بزرگترين آرزوي هردانه گندم است .

سيزدهمين برگ تقويم پايان دانه هاي گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستي دانه هاي گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد .

روياي نان و گندم تكه تكه شد و اين آخر قصه بود .

دانه ها از قصه اي كه خدا برايشان نوشته بود دلخور بودند .

خدا گفت : قصه شما كوتاه بود اما ناتمام نبود . قصه شما ، قصه جوانه زدن بود و روييدن . قصه سبزي ،  قصه اي كه براي فهميدنش عمري بايد زيست .

قصه شما ، قصه زندگي بود و كوتاهي اش .

خدا گفت : قصه شما اگرچه نان نداشت ، اما زيبا بود ، به زيبايي نان .

 



  • بک لینک | خرید بک لینک